یکشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۱

حيات تأملى و مقتضيات مادى آن

هرچند چون طبيعت انسان كاملاً خودكفا نيست، مرد حكيم نيز براى خوشبختى به رفاه و خيرهاى خارجى نيازمند است، اما نبايد تصور كنيم كه براى خوشبختى به اشياى كثير و عمده اى نياز است. در واقع با وسايطى مختصر و درحدِّ ضرورت، مى توان به اندازه ى افراد قدرتمند يا بيشتر از آنها به اعمال شريف و فضيلت آميز پرداخت. در اين زمينه آناكساگوراس نيز اعتقاد داشته است آدم سعادتمند نه ثروتمند است نه قدرتمند، و اگر عامه او را غير موفق بدانند، به اين دليل است كه عوام فقط خصوصيات خارجى را در مى يابند. البته حقيقت رفتار برحسب واقعيات و چگونگى وضع زندگى ها تمييز داده مى شود، زيرا تجربه است كه نظر نهايى ما را تأمين مى كند. در نهايت بايد گفت مرد حكيم كه قوه ى تعقلش را پرورش مى دهد، چون كامل ترين جزءِ انسانى را كه ارتباط دقيقى با خدايان دارد بكار گرفته وبه آنها نزديكتر شده است، به حد اعلى در سعادتمندى قرار دارد و خوشبخت ترين افراد است.

منبع: فصل 9 كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۱۱

منزلت حيات تأملى

فضايل اخلاقى صرفاً فضايل انسانى هستند و در روابط مشترك و نيز در نتيجه ى ساختمان بدنى و مزاج حاصل مى شوند. پس فضايل اخلاقى با انفعالات رابطه ى دقيقى دارند و البته با فرزانگى (عقل عملى) نيز ارتباط مستقيمى دارند (فضيلت اخلاقى غايت فعاليت را متعيّن مى سازد و فرزانگى وسايل لازم براى تحقق فعل را ميسّر مى سازد). پس زندگانى بر اساس اين فضايل و سعادتى كه منتج از آن است، صرفاً انسانى است و نسبت به حيات نظرى در درجه ى دوم اهميت قرار دارد، زيرا سعادت عقلانى موضوعى على حده و كامل و مستقل از هرگونه قيد جسمانى يا شرط ديگر است (بحث مفصل در اين باره به تجريد عقل مى رسد كه خارج از مبحث اخلاق است و در كتاب درباره ى نفس بحث شده است). به نظر مى رسد كه سعادت عقلانى بى نياز از خيرهاى خارجى باشد، اما به يك درجه ى ضعيف يا كمتر احتياج به فضايل اخلاقى دارد. در واقع حيات فعالانه و برحسب فضايل مختلف اخلاقى، احتياج بيشترى به منابع ضرورى مادى و خيرهاى خارجى دارد تا حيات تأملى. آنچه فضيلت به حساب مى آيد عمل مشهود و آشكار است نه نيّت، و براى مثلاً اعمال عدالت آميز يا براى سخاوت و كرم، به پول نياز است، براى شجاعت به قوه ى جسمانى و نيروى جنگى و تداركات و براى اعتدال به وجود توانايى نياز است. با اين حال چون شخص متأمل هم انسان است و در اجتماع به سر مى برد، ناگزير است كه مصمّمانه در شرايط مطابق با فضيلت زندگى كند و اجراى اعمال اخير مستلزم استمداد از وسايط و عوامل متعدّد است. همچنين به تصور ما، خدايان در سعادت عالى و ازلى به سر مى برند. اما مضحك است كه آنها را مثلاً متصف به عدالت كنيم و متعهد به اداى ودايع بدانيم، يا منتسب به سخاوت كنيم و آنها را داراى پول و وسايل اين چنينى بدانيم، يا گمان كنيم شجاع اند و خود را براى زيبايى عمل در مواجهه با مخاطرات قرار مى دهند، ويا دور از ادب است كه آنها را بخاطر مثلاً نداشتن شهوات فجور آميز مورد ستايش قرار دهيم. چنين اعمالى براى خدايان حقير و خارج از شأن آنهاست. با اين حال چون آنها را فعال مجسّم مى كنيم، اگر از موجود زنده و فعالى، عمل و ابداع را سلب كنيم، جز تأمل كردن چيزى باقى نمى ماند، پس فعاليت خدايان و سعادت ابدى آنان حيات تأملى است و از تمام فعاليت هاى بشرى نيز آن عملى بزرگترين سرچشمه ى سعادت خواهد بود كه به فعل الهى نزديكتر باشد. دليل ديگر، از آنجا كه غير از انسان، هيچ حيوانى بهره اى از حيات تأملى ندارد و شرط سعادت انسان، نزديكى و شباهت به فعاليت الهى است، پس ميزان سعادت بسته به بسط تأمل است و سعادت، عارض بر تأمل نيست بلكه با آن يكى است و عين آن است.

منبع: فصل 8 كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۱۶ اکتبر ۲۰۱۱

حيات تأملى يا نظرى

اگر سعادت فعاليتى است مطابق با فضيلت، پس عقلاً بايد مطابق با عالى ترين فضيلت باشد. اين فضيلت، فضيلتى است كه مربوط به شريف ترين جزءِ انسان باشد، خواه تعقل، خواه قوه ى ديگرى كه بالطبع واجد قدرت اراده و هدايت و داراى معرفت به واقعيت هاى جميل و الهى باشد. (از اينجا، ارسطو هشت دليل اقامه مى كند تا اثبات كند كه سعادت در عالى ترين فضايل يعنى در تأمل است). چنين فعاليتى برترين فعاليت هاست، زيرا تعقل عالى ترين جزءِ نفسانى ماست. همچنين تأمل امرى وقفه ناپذير و مداوم است، زيرا قبل از انجام هر عمل ديگرى مى توانيم به طور مداوم به تأمل بپردازيم. بعلاوه لذت، لازمه ى سعادت است و حكمت و فلسفه، به سبب خلوص و ثباتش، لذت بخش ترين فعاليت هاى مطابق با فضيلت است و طبيعى است كه لذت معرفت دلپذير تر از جستجوى دانش است. از سوى ديگر، سعادت ناشى از فضايل اخلاقى مستلزم وجود خيرهاى خارجى است بطوريكه مثلاً مرد عادل نياز به همنوعانى بعنوان زمينه ى اجراى عدالت، يا يارى جستن از آنها دارد، اما فعاليت تأملى و سعادت عقلانى داراى كامل ترين استقلال و اكتفاست و هرچند ممكن است حكيم ترجيح دهد كه در اين مرحله همكار و مددكار داشته باشد، مع ذلك خودكفا و به خود متكى است. به نظر مى آيد فعاليت نظرى غايتى لنفسه است زيرا خود فعل تأمل مقصد و هدف عالى است. اما ديگر فعاليت ها، غاياتى خارج از خود را دنبال مى كنند و به خاطر خود فعاليت، انجام نمى گيرند. علاوه بر اين، سعادت در فراغ بال آسودگى است، زيرا ما تن به يك زندگى فعال نمى دهيم مگر به قصد اينكه به آسايش و فراغت برسيم و جنگ نمى كنيم مگر به قصد زيستن در صلح. فعاليت مرد سياست نيز فاقد آسايش و فراغت بوده و در پى منافع كلى يعنى امنيت و سلامت مدينه و منافع شخصى و تأمين قدرت و افتخار و سعادت خود مرد و همشهريان اوست. پس فنون سياست و جنگ هرچند به سبب شرافت و اهميتشان در رأس اعمال قرار دارند، مع هذا از فراغت به دورند و لنفسه مطلوب نيستند. بدين ترتيب اگر اكتفا كامل (خصيصه ى فعاليت عقلانى و تأملى)، حيات فراغت آميز و فاقد خستگى و ملال است (در حدود طبيعت انسانى)، يا خصوصيت و منش هايى كه به انسان بهره مند از سعادت نسبت مى دهند، مظاهر مربوط به اين فعاليت باشند، پس فعاليت تأملى آخرين و كامل ترين سعادت انسان است. ديگر اينكه فعاليت نظرى نه به اعتبار انسان، بلكه ناشى از آن پرتوى الهى است كه در انسان وجود دارد، وگرنه اين نوع حيات خيلى از شأن انسانى والاتر است. اما انسان بايد تا حد امكان خودش را با ابديت پيوند دهد و برحسب شريف ترين جزئى كه در اوست عمل كند، زيرا اگرچه اين جزء كوچك مى نمايد ولى برحسب قدرت و ارزش بر تمام اجزاى انسانى برترى دارد. همچنين هر موجودى برحسب ماهيتش تعريف مى شود، از اين رو انسان برحسب نفس اش تعريف مى شود و چون عمل نفس، عمل مطابق با عقل است و عقل جزءِ اساسى هستى و بهترين جزءِ ذات و ماهيت آن است، پس حيات تعقلى بعنوان ماهيت انسانى شناخته مى شود. در نتيجه اگر تعقل عالى ترين خصوصيت انسان است، حيات تأملى سعادتمندترين زندگى هاست.

منبع: فصل 7 كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۱

سعادت، فعاليت و بازى

سه نوع فعاليت وجود دارد كه غايتشان لنفسه است. اول فعاليت هاى فضيلت آميز مرد نيك، دوم بازى ها و سوم فعاليت هاى نظرى يا اجراى فضايل عقلانى. بازى ها (مثلاً قمار) از آن جهت كه به سلامتى و تمول و دارايى شخص لطمه ميزنند، بيشتر مضرند تا مفيد. مع هذا چون قدرتمندان جبار كه به سعادتمندى شهرت دارند، در ايام فراغت اغلب بدانها مى پردازند، معمولاً چنين انديشيده مى شود كه تفريحات و سرگرمى ها موجب سعادت مى شوند. هرچند رفتار اين شخصيت ها در حد خود داراى هيچ اعتبار و معنايى نيست. در واقع جباران هيچگاه احساس و درك يك لذت خاص را كه درخور آزادمرد باشد ندارند و گرايش آنها به لذايذ جسمانى، همچون ارج نهادن كودكان به اشياءِ مطلوبشان است. پس اختلاف ارزشيابى مردمان بافضيلت با مردمان فاسد، مشابه مغايرت ارزشيابى افراد بالغ و كودكان است و امور ارجمند و مطبوع براى مرد نيك هستند كه داراى ارزش واقعى اند. همچنين وقتى غايت انسان بازى باشد، باى قبول كنيم كه بازى سعادت است و درنتيجه آخرين غايت حيات است كه ساير امور را تحت الشعاع قرار مى دهد. اما صرف وقت و عمر با آن همه مشقت به خاطر تفريح كردن، امريست جهالت آميز و حقيرانه. در واقع بازى وسيله ى رفع خستگى و استراحت است به منظور ممارست براى فعاليت هاى جدى. زيرا انسان نمى تواند مداوم به كار اشتغال داشته باشد و نيازمند استراحت براى ادامه ى فعاليت و حيات سعادتمندانه است. حيات فضيلت آميز نيز مستلزم مجاهدات جدى است. امور جدى از لحاظ اخلاقى برتر از شوخى و امور مفرّح است چون اين امور از عالى ترين جزءِ انسان سر مى زند. همچنين هركسى مى تواند از لذات جسمانى بهره مند شود اما فعاليت مطابق با فضيلت چنين نيست.

منبع: فصل 6 كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۲ اکتبر ۲۰۱۱

تفاوت نوعى لذات

لذت و حيات، همراه و متقارن يكديگرند و در حقيقت، بدون فعاليت لذت پديد نمى آيد و هر فعاليتى كمال خود را از لذت بدست مى آورد. چون امور (و فعاليت هاى) نوعاً مختلف، كمال خود را از علل مختلف بدست مى آورند، بالتبع لذاتى كه اين اعمال را كامل مى سازند، به همين وجه با يكديگر اختلاف دارند. همچنين لذات، فعاليت هايى را كه همراه آنها هستند رشد (و شدّت) مى بخشند (مثلاً افرادى كه شور و شوق به موسيقى، معمارى و ساير فنون دارند، در اين مشاغل پيشرفت بيشترى خواهند داشت، زيرا لذت خود را در آنها مى يابند) و آنچه يك شيء را رشد مى بخشد، بايد با آن تطابق داشته باشد. علاوه بر اين، وجود لذاتى كه رادعى براى فعاليت هاى ديگر پديد مى آورند نيز اين قضيه را تأييد مى كند. همچنين اين واقعيت كه در مواردى كه اشخاص به دو فعاليت مشغول اند، فعاليت لذت بخش تر بر فعاليت ديگر غلبه و درنهايت موجب انقطاع آن مى شود، ويا درباره ى يك فعاليت هم اگر زياد لذت بخش نباشد، شخص به مرور به اشتغال ديگرى روى مى آورد. و لذت خاصى كه اعمال را تشديد مى كند، آنها را ثمربخش تر و طولانى تر مى كند، برخلاف لذات ديگر كه آنها را از بين مى برند. پس واضح است كه بين اين دو نوع لذت فاصله ى زيادى وجود دارد. لذاتى كه از فعاليت هاى ديگر به دست آمده باشند، روى لذاتى كه در جريان هستند، همان اثرى را مى گذارند كه آلام خاص در آن فعاليت ها اثر مى بخشند (يعنى از بين رفتن فعاليت). به همين ترتيب است فعاليت هايى كه توسط لذات و آلام خاص خود (ناشى از ماهيت فعاليت) در جهت مخالف تضعيف مى شوند. از آنجا كه هر فعاليتى به لذت خاصى ارتباط دارد، پس چون فعاليت ها مطلوب اند يا درخور پرهيز با نه اين و نه آن، لذايذ نيز به همين قسم، برحسب فضيلت آميز يا رذيلت آميز بودنِ فعاليت مخصوصشان، به شريف و مبتذل منقسم مى شوند. لذت و فعاليت آنقدر به هم نزديك اند كه حتى بعضى مسئله ى عينيتِ لذت و فعل را مطرح كرده اند و چنين به نظر مى آيد كه لذت نه تفكر است ونه احساس. خامساً چون از لحاظ خلوص، حس باصره بر لامسه و حواس سامعه و شامه بر ذائقه برترى دارند، بين لذايذ مربوط به آنها نيز طبيعتاً همين مراتب وجود دارد. همچنين لذايذ مربوط به تفكر، عالى تر از لذايذ مربوط به احساس است. سادساً هرنوع حيوان فعل و لذت خاص خود را دارد و موجودات همنوع داراى لذايذ مشابه اند. در واقع نزد انسان تنوع بيشترى در لذايذ ديده مى شود. يك امر براى فردى خوشايند و براى ديگرى رنج آور يا تنفّر انگيز است. يا مانند طعم خوراك و احساس گرما كه براى آدم تب دار و آدم سالم يكسان نيست. اما اگر فضيلت ميزان هر جيزى است، پس لذايذ مورد پسند مرد نيك نيز ميزان حقيقى لذايذ به حساب مى آيند (براى روشن سازى بيشتر، به تحليل آرزوى معقول برگرديد) لذايذى كه نزد همگان شرم آورند، نبايد در عداد لذايذ به حساب آيند، مگر براى مردمانى كه فاسد شده اند. از ميان لذايذ شريف نيز آنهايى مخصوص انسان اند كه ملازم و متقارن با فعاليت هاى خاص انسان باشند و بقيه ى لذايذ طبعاً مطابق با فعاليت هاى مربوطه شان در مراتب پايين تر قرار دارند.

منبع: فصل پنجم كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۱

لذت و فعل

محسوس به حس قوه ى احساس فعليت مى بخشد و در واقع احساس فعل مشترك بين محسوس و حس كننده است. پس انطباق و ارتباط كامل يك حس (خودش يا عضو مربوطه اش؛ چندان تفاوتى نمى كند) با اشيايى كه در برابر آن حس قرار دارند موجب كمال فعليت است و چون براى هريك از حواس و براى فكر لفظى و تأمل نيز لذت بخصوصى وجود دارد، كامل ترين فعاليت آنها دلپذيرترين آنهاست. پس در شرايطى كه قوه ى احساس نيروهايش را فعليت بخشد اما بين احساس كننده و محسوس خاصّ او سازگارى وجود نداشته باشد، آن فعل لذتى به همراه نخواهد داشت. لذت يك امر درونى در عمل نيست بلكه به عنوان يك قسم تجمّل و امرى نفيس، به عمل افزوده مى شود و آن را كامل تر و تكميل مى كند. بنابراين لذت غايت حيات و علت غايى نيروى حياتى نيست چرا كه نيروى حياتى بدون نياز به لذت خود كامل است. بلكه لذت يك غايت مكمّل است كه با عمل همراه مى شود و عمل است كه غايت است (لذت غايت نيست بلكه نوعى از غايت است). همچنين علّت ناتوانى ما از درك لذت بطور مداوم و قطع شدن لذتِ مقارن با تعقل و از بين رفتن خوشايندى امور جديد پس از چندى و در مراحا بعدى، اين است كه در واقع تمام امور انسانى نمى توانند در فعاليت مداوم باشند و درنتيجه لذت هم مداومت ندارد زيرا امريست كه همراه فعل است، و با كاسته شدن از حالت تشجيذ و شدّت فعاليت اوليه ى ذهن در برابر امور، لذت هم رو به سستى و ضعف مى گذارد. بدين ترتيب اشتياق همه ى مردم به لذت، از ميل به زيستن آنها نشأت مى گيرد. حيات نوعى فعاليت است و علت گرايش به لذت نيز اين است كه لذت، فعاليت ها را تكميل مى كند.

منبع: فصل چهارم كتاب دهم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۱

ماهيت لذت

لذت مانند عمل ابصار، يك فعل كامل فى حد ذاته است كه در هر لحظه، تحقق مى يابد و بدون كون و فساد حاصل مى شود. پس چون لذت امرى نامنسجم و ناقص نيست، حركت نمى باشد. در واقع هر موجود در معرض حركت و تغيير، طى فرآيندى مداوم و در مدت زمانى معيّن و محدود، از قوّه به فعل مى آيد و با پايان حركت، كه رسيدن به مقصود باشد، سكون حاصل مى شود. مقصود در سكون امريست دفعى و ديگر متضمّن صيرورت و تكامل نيست. در جريان حركت، هريك از حركات و اعمال جزئى ناشى از حركت كلى بوده و امورى ناقص اند زيرا مكتفى نيستند و در مسير استكمال اند. چنين جريانى تنها در صورتى كامل است كه در مجموع زمانى كه اشغال مى كند يا درست در لحظه اى كه منجر به اتمام آن مى شود در نظر گرفته شود. اما امر كامل احتياجى ندارد كه بعداً قعليت پيدا كند. مانند ابصار و نيز لذت، كه در هيچ لحظه نمى توان لذتى يافت كه با تداوم در زمان، صورت آن به حدِّ كمال برسد. پس لذت حركت نيست، زيرا هر حركتى تدريجاً در زمان و با توجه به نوعى غايت پيش مى رود. حركت در هيچ لحظه اى در امتدادش كامل نيست و اختلاف انواع حركات جزئى نيز در مبدأ و مقصد آنهاست. اما برعكس، صورت نحوه ى لذت در تمام لحظات كامل است. مى توان افتراق و تفاوت حركت با لذت را اينطور نيز بيان كرد كه محال است انسان جز در طى زمان دست به حركت بزند (در واقع نه حركت و نه سكون، در لحظه امكان وقوع ندارند) در حالى كه ممكن است احساس لذت مستقل از زمان بنمايد. زيرا آنچه در يك لحظه حاصل مى شود، يك امر تمام و كامل است. بنابراين لذت نتيجه ى حركت يا سكون نيست زيرا مستقيماً زمانمند نيست و نيز هر محرّكى، ضرورتاً درخور انقسام است. در واقع لذت نه صيرورت، نه ابصار، نه يك نقطه و نه يك وحدت است بلكه لذت يك كل جامع است.

منبع: فصل سوم كتاب دهم اخلاق نيكوماخس