پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

بزرگ منشی

بزرگ منش کسی است که خود را لایق امور خطیر و معظّم می داند پس غایت او باید امری منفرد و واحد باشد. اما لیاقت مربوط به خیرهای خارجی است وعالی ترین خیر خارجی افتخار است پس بزرگ منش کسی است که رفتارش متوجه افتخار است. او درخور بزرگترین امور است و فقط بهترین مردم سزاوار بزرگترین خیرها هستند پس او باید مردی کامل باشد. همینطور از آنجا که افتخار به اهل خیر تعلّق می گیرد پس بزرگ منش باید اهل خیر باشد. او از حیث عظمت درحدِّ کمال است (و درخور آن است) و قضاوت وی نیز درباره ی لیاقتش کاملاً بجاست و از این حیث، در اعتدال قرار دارد. بزرگ منشی موجب رشد فضایل می شود و قائم به آنهاست. یعنی بدون واجد بودن کمال فضایل دیگر، امری محال است. به همین دلیل بزرگ منش شدن، امری واقعاً صعب است. مرد بزرگ منش نه در کامیابی بیش از حد مسرور می شود ونه در ناکامی خارج از اندازه مغموم و در نظرش هیچ امری اهمیت فوق العاده ندارد (حتی افتخار). از همین رو، دلیلی ندارد که عملی شرم آور از او سر بزند. اما برخورد او ظاهراً متکبرانه به نظر خواهد رسید. وقتی افتخار برجسته ای از طرف نیک مردان به او تفویض می شود، احساس مسرّت معتدلی می کند زیرا اولاً عقیده دارد که چیزی زائد بر آنچه خاصِّ اوست بدست نمی آورد و ثانیاً در نظر او خیرهای خارجی (که بزرگترین آنها افتخار است) حقیر اند و فقط فضیلت که خیر روحانی است، موجب ترضیه خاطر اوست. مع ذلک آنها را قبول می کند زیرا مردم، چیز بهتری ندارند که به او تقدیم کنند. او برای افتخاراتی که توسط مردم عادی و به علل ناچیز به وی تفویض می شود اصلاً ارزشی قائل نیست زیرا او خود را زیبنده ی افتخار عوام نمی داند. همینطور درباره ی خفَّتی که از سوی عوام بر او وارد آید اعتباری قایل نیست زیرا هیچ خفّتی جز به طریق غیرمنصفانه به او نمی چسبد. مرد بزرگ منش در خصوص آنچه از ثروت و قدرت و تصادف نیک و بد به او می رسد، با اعتدال رفتار می کند. اگرچه خودش به امور مربوط به افتخار اشتغال دارد (قدرت و ثروت نیز ایجاد افتخار می کنند ولی مطلوب افتخار است)

کسی که بدون داشتن لیاقت اقدام به کارهای خطیر می کند بی عقل است و بی عقل نمی تواند بافضیلت باشد. همینطور کسی که جز درخور امور حقیر نیست و خود را زیبنده ی آن امور می داند، مردی فروتن است زیرا بزرگ منشی متضمّن عظمت است (همانطوریکه زیبایی برازنده ی اندامهای رساست، کوته قدان ممکن است رعنا ودارای تناسب باشند ولی زیبا نیستند). مرد لاف زن در حدِّ افراط قرار دارد. او درخور امور حقیر است ولی خود را لایق امور خطیر می داند. مرد بی همّت (زبون، ضعیف النفس) در حدِّ تفریط قرار دارد. او چه در امور بزرگ یا متوسط یا حتی حقیر، ارزش خود را کمتر از آنچه هست می پندارد. پست ترین درجه ی بی همّتی را کسی دارد که درعین لیاقت امور خطیر، فاقد همّت آن است. هرطبقه از مردم متمایل به خیرهای متناسب با لیاقت خود هستند وچون مردِ خود کم بین (بی همّت) لیاقت خود را کمتر می پندارد، از افعال فضیلت آمیز وخیرهای خارجی اجتناب می کند. مع ذلک چنین اشخاصی ابله نیستند، بلکه کمرویند. اما مردم مغرور (لاف زن) احمقانی هستند که بزودی رسوا می شوند. آنها می خواهند با تجمّلات و رفتار و آنچه تقدیر به آنها عطا کرده، خود را بنمایانند وتوجه و احترام مردم را جلب کنند. آنها این مطالب را در گفتارشان شرح و بسط می دهند. دو دسته ی مورد بحث، به شناخت درستی از خود نرسیده اند و آنها را بیشتر مردمی گمراه به حساب می آوریم تا اهل رذیلت (زیرا مرتکب عمل بدی نشده اند). خود کم بینی بیش از غرور ضدِّ بزرگ منشی است زیرا شایع تر و زشت تر است. همچنین در زمینه ی افتخار، فضیلت دیگری نیز وجود دارد که در کنار بزرگ منشی قرار می گیرد (مثل سخاوت که در کنار کرم قرار دارد) افراط آن جاه طلبی است و یعنی آرزوی افتخار بیش از حدِّ شایسته یا جستن آن از راه و جهت نامناسب. تفریط آن فقدان حس جاه طلبی است ویعنی بی تفاوتی در برابر افتخارات کسب شده. اما اصطلاح جاه طلب (فریضه ی افتخار) را همیشه برای امری واحد بکار نمی بریم وممکن است برحسب موضوع، جاه طلبی یا فقدان آن را مدح کنیم، ویا حد وسط این دو را، که عزّت طلبی نامیده شده و معمولاً همین مستوجب مدح است.

منبع: فصل 7، 9 و 10 از كتاب چهارم اخلاق نيكوماخس

یکشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

كَرَم

کرم فقط مربوط به خرج است و در این زمینه، از سخاوت بالاتر است. زیرا کریم کسی است که در مقاصد بزرگ، خرج می کند. بخشش او با عامل و وضع و حال موضوع تناسب دارد. مرد کریم سخی است اما مرد سخی الزاماً کریم نیست. بخشش مرد کریم زیاد و متناسب با غایت خود است (غایت خیر است) توجه او به طریقه ی تحصیل زیباترین نتیجه به بهترین وجه خواهد بود و اعتنایی به مبلغ و ارزان تمام کردن موضوع نخواهد داشت. با ارزش ترین اعمال، آن است که با شکوه و جمیل باشد زیرا تحسین ناظران را برمی انگیزد و علت تحسین، عظمت کار و عالی انجام شدنش است. مصارف کرم دارای عالی ترین درجه ارجمندی است (مثلاً مواردی که جنبه ی مذهبی پیدا می کند یا برای منافع عمومی است) خرج باید به وجه عالی جوابگوی وسایط باشد و نه تنها با عمل انجام شده، بلکه با عامل نیز تناسب داشته باشد. به همین دلیل یک مرد فقیر نمی تواند کریم باشد زیرا اولاً قادر به انجام مخارج زیاد نیست و ثانیاً عمل موافق با فضیلت باید به نحو شاید وباید انجام شود (یعنی او نباید خارج از توانایی و حدّی که از او انتظار می رود خرج کند) همچنین مخارج کریمانه درخور کسی است که والانژاد یا از شخصیت های مشهور باشد و اینکه مخارج حاصل از کار خود یا میراث یا اقربا است تفاوتی نمی کند. همینطور مرد کریم باید خانه ای زیبا و مجلّل و متناسب با ثروتش داشته باشد وبرای آن خانه خرج کند زیرا مخارج مرد کریم باید به این نوع امور ماندنی تخصیص یابد (زیرا امور ماندنی شریف ترند) او باید به سود عامّه خرج کند. مخارج کریمانه یک دفعه ظاهر می شوند (مثل مصارف مدینه یا رجال طراز اول یا مشایعت میهمانان خارجی) آنچه مرد کریم را به این فضیلت متّصف می کند، صرف نظر از نوع نتیجه ی عمل او، انجام عمل از روی کرامت است.

تفریط در ملکه ی مربوط به کرم، دنائت طبع و افراط آن ولخرجی بی مورد است. در موقعی که مخارج جزئی کفایت می کند، مرد نودولت به خرج کردن مقادیر زیاد می پردازد و تجمّل بی تناسبی به رخ می کشد. آنهم برای نمایش ثروت خود و تصوّر ایجاد تحسین. در مواردی که خرج زیاد می باید کرد بخل می ورزد و در جایی که خرج مختصری کافی است ولخرجی می کند. اما مرد لئیم در آنچه باید خرج کند، همیشه در تردید است و پیوسته درصدد پیداکردن راهی برای کمتر خرج کردن است و دائماً ابراز ناراحتی می کند و تصوّر می کند که بیش از حدِّ لزوم خرج کرده است. البته این احوال رذیلت آمیز است ولی موجب بی شرافتی نیست زیرا نه برای مردم زیان آور است ونه خیلی تنفّر برانگیز است.

منبع: فصل 4، 5، 6 كتاب چهارم اخلاق نيكوماخس

دوشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

سخاوت

سخاوت حد وسط در امور مربوط به ثروت است. مقصود از ثروت، تمام چیزهایی است که ارزش آنها با پول قابل سنجش است. اسراف و بخل وجوه افراط و تفریط آن اند. بخیل کسی است که برای ثروت، حرص خیلی زیاد و نامتناسبی نشان می دهد و اسراف معمولاً یعنی تبذیر ثروت. ولخرجی در دارایی به نفسه نوعی "عامل هلاکت و انهدام خویشتن شدن" است و برای کسی که خود در انهدام خویش قدم می گذارد و موجب آن می شود، امید نجات وجود ندارد. سخاوت هم در تعداد اشیاء و هم در درست استفاده کردن از آنها (یا نحوه ی استعمال آنها) مطرح است. آنچه مرد سخی رامشخص می کند، مصرف ثروت در مورد صحیح است ونه تحصیل آن از راه موجه و مشروع. همچنان که نشانه ی فضیلت بیشتر در اعطای خیرات است تا در اخذ آن. درواقع عدم اخذ آسانتر از بخشش است. کسانی سخی هستند که می بخشند و آنکه صرفاً از قبول مال دیگری خودداری می کند مستوجب ستایش است نه سخاوت و کسانی که قبول عطیه می کنند، از هر نوع مدحی بی نصیب اند. سخاوت به خاطر خیر و به طریق صحیح (یعنی اعطا به کسانی که می باید، و به میزان و موقع مناسب، مطابق با عقل سلیم) انجام می شود و مثل بقیه فضایل، لذت بخش یا حداقل بدون الم است ودر هرحال امر دشواری نیست. پس آنکه به خاطر غایت شریف نبخشد یا به غیر مستحق عطا کند یا هنگام عمل خود احساس ناراحتی بکند (یعنی ثروت را برعمل خوب مقدّم می دارد) سخی نیست. مرد سخی در تحصیل مال از طریق غیرموجّه خودداری می کند، احسان کسی را نسنجیده قبول نمی کند، از اموال شخصی خود برمی دارد و می بخشد نه از منابع مشکوک، بخشش او نه به دلیل افتخارآمیز بودن عمل، بلکه برحسب ضرورت اوست و اینکه امکانِ بخشش را دارد، به دارایی خود رسیدگی می کند و آرزو دارد آنرا در راه کمک به دیگران بکار برد، او فقط به کسانی که استحقاق دارند در زمان و مکان مناسب می بخشد وگرنه نخواهد توانست در محل مناسب سخاوت خرج کند، میزان و حساب گشاده دستی های خود را ندارد و برای خود جز سهم اندکی نمی گذارد. اما برحسب امکانات خود می بخشد (صفت سخاوتمندی تابع امکانات فرد سخی است وبا مقدارِ عطاشده ارتباط ندارد). اینکه مردم معمولاً از بخت بد شکوه دارند که کسانی که شایسته تر برای ثروت هستند کمتر ثروت دارند، یک واقعیت است زیرا اولاً ممکن نیست کسی که رنج تحصیل ثروت را به خود نمی دهد ثروتمند شود (مثل سایر امور) و ثانیاً مرد سخی ثروت را برای ثروت نمی خواهد بلکه آنرا وسیله ای برای سخاوت می داند. او همانطور که مطابق امکانات و برای اموری که شایسته است و به میزانی که لازم است می بخشد، ثروت را جز از منبع موجّه و به اندازه ی متناسب و لازم، تحصیل نمی کند زیرا اخذ هم شأن بخشش از روی انصاف است و طریقِ صحیح این دو از یکدیگر جدا نیست. مرد سخی قدرت تحمّل بی عدالتی را در این زمینه دارد زیرا برای ثروت اعتباری قائل نیست. او فقط در مواضیع شایسته و بایسته احساس لذت و الم می کند.

اسراف افراط در بخشش و در نگرفتن است. این دو خاصیت بندرت باهم جمع می شوند زیرا ثروت محدود است و تمام می شود. اما مسرف واقعی بسیار برتر از ممسک است. زیرا اولاً دو خصلت مذکور دقیقاً مشابه مرد سخی است و تنها از قضاوت صحیح ناتوان است. پس با زیادی سن و کمی مال، داشتن راهنمای خیرخواه و غیره، می تواند مردی سخی شود. ثانیاً او به بسیاری از مردم خدمت می کند درحالی که ممسک نه برای دیگران مفید است نه برای خود. با این حال، اغلب مسرفین فقط می خواهند خرج کنند اما منابع آنها بسرعت رو به زوال می رود و مجبور می شوند به راههای دیگری متوسل شوند. در عین حال چون نسبت به مال بی اعتنا هستند، کیفیت تحصیل پول برای آنها اهمیتی ندارد و منبع و نحوه ی اخذ برای آنها مطرح نیست. آنها گاهی کسانی را که بینوایی درخور آنهاست غنی می سازند وبه مردان مستحق هیچ عطایی نمی کنند وچون فاقد زندگی موافق خیر اند، گشاده دستی های خود را برای چاپلوسان و عاملین لذایذشان اختصاص می دهند و به همین دلیل، اغلب مردم مسرف اشخاص بی بندوباری هستند که برای فسق و فجور خود زیاد خرج می کنند. اما رذیلت مقابل اسراف، امساک است که تفریط در اعطا و افراط در اخذ می باشد. این دو جزء گاهی مجزا هستند. کسانی هستند که بخششی ندارند ولی به مال دیگران چشم نمی دوزند. دلیل آنها برای بخش اول این است که می گویند "مبادا اگر محتاج شویم، ناگزیر از ارتکاب اعمال زشت بگردیم" (خودداری از ارتکاب اعمال شرم آور) و برای بخش دوم، ترس تسلط غیر بر مال آنها مانع می شود که به مال غیر چشم داشته باشند. عده ای دیگر از هرجا بتوانند می گیرند (افراط در اخذ) مانند مدیران اماکن ناباب، رباخواران، سارقان، قماربازان که سود خود را در زیان دوستانی بدست می آورند که باید به آنها بخشش کنند، راهزنان که خود را به امید یغما با مهلک ترین مخاطرات مواجه می کنند. حرص اینها لئامت آمیز است زیرا به عشق منفعتی حتی ناچیز، تحمّل بدترین فضایح را می نمایند. در واقع امثال جباران را که به غارت مدائن و چپاول معابد می پردازند، غالباً منحط، بی آیین و ظالم می خوانیم تا ممسک. ولی این دسته به سبب ویژگی مشترکشان (عشق پستی که به جلب مال دارند) در طبقه ی ممسک قرار می گیرند. امساک به صور متعدّد و مختلفی بروز می کند. امساک بیش از سخاوت در عمق طبیعت انسان ریشه دوانیده است زیرا بیشتر مردم ممسک اند تا سخی. امساک رذیلتی علاج ناشدنی است زیرا کهولت یا هر ناتوانی دیگری مردم را به امساک می کشاند. امساک را به حق، ضدِّ سخاوت شناخته اند زیرا رذیلت آن بیشتر از اسراف است و نسبت به اسراف، انسان را به ارتکاب خطاهای بیشتری وا می دارد.

منبع: فصل 1، 2، 3 از كتاب چهارم اخلاق نيكوماخس

سه‌شنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شجاعت

شجاعت حد وسط بین جبن و تهور است. ترس یعنی "نگرانی از یک بدی" و برای هر انسانی نیز متصور است. اما مرد شجاع اولاً از چیزی نمی ترسد که وحشت آور نیست و صرفاً ظاهر آن وحشت آور می نماید (این ظاهر ممکن است فقط در مورد خود او معتبر باشد. زیرا امور وحشت انگیز برای همه ی مردم به یک اندازه سهمگین نیستند) ثانیاً به طریقی یا به هنگامی می ترسد که مناسب است. همچنین ترس نداشتن از بعضی شرور، شرم آور است. مثل تحقیر. کسی که از تحقیر و بدنامی می ترسد آدمی نیک و محتاط است و کسی که از آن ترس ندارد، بی حیا و قبیح است. بی شک ترس در شروری که مبتنی بر عیب شخصی یا ناشی از خود عامل نیستند جایز نیست. از آنجا که هر چیزی به خاطر غایت شرافتمندانه است، مرد شجاع به قصد غایت خیر عمل می کند و امری را که عقلاً به زحمتش می ارزد، تحمل و بدان عمل می کند و در آن امور ثبات قدم دارد. علاوه بر آن، اگر فرد در برابر مرگ شرافتمندانه (مخصوصاً در مخاطرات جنگ) بی ترس و هراس باشد شجاع به حساب می آید (به شرطی که به نجات امید نداشته باشد) زیرا شریف ترین نحو مرگ جانبازی در جنگ است و مرگ نیز بزرگترین شرور است. شجاعت وقتی ظهور می کند که انسان یا خطر مقابله کند یا مرگ زیبایی را استقبال کند.

افراط گران دو دسته اند. یکی آنان که بکلی فاقد ترس اند (بی باک) و این فقدان ترس (حتی در مورد زلزله یا توفان دریا) ناشی از جنون یا بی حسی است. دسته ی دیگر متهور خوانده می شوند که از گزافه گویی و خودستایی، به خود حالت شجاعانه می بندد و می خواهد همانطور که شجاع در مواجهه با خطرات "هست"، فقط خود را بنمایاند و در مواقعی که خطر واقعی وجود نداشته باشد از شجاع تقلید می کند. بیشتر این قبیل اشخاص مردمان بزدلی هستند که خود را دلاور می نمایانند. آنها اولاً از اموری که از آنها ترس دارند در زمان طولانی نمی توانند مقابله کنند و استوار بمانند و ثانیاً گستاخانه به استقبال خطر می شتابند ولی در لحظه بحرانی میدان را خالی می کنند در حالی که مردم شجاع قبل از عمل، آرام و مطمئن اند و در حین عمل، چابک و تند. آنانکه در ترس افراط می کنند نیز جبان و ترسو نامیده می شوند. چنین کسی از چیزی که نباید و به نحوی که نشاید، هراس دارد، فاقد حس اعتماد است و نا امید است زیرا از همه چیز وحشت دارد. برعکس مرد شجاع که به سوی امید گرایش دارد. همچنین مرگ برای رهایی از فقر یا از غم عشق یا از هر رنج دیگری، کار مرد شجاع نیست بلکه بیشتر عمل مرد ترسو است. فرار از مقابله با مجاهدات دردناک دلالت بر سست عنصری می کند و هیچ شرافتی در آن نیست.

علاوه بر آنچه بیان کردیم، پنج نوع عمل دیگر نیز با شجاعت مشتبه است. اول تحمّل مخاطرات به سبب مکافات های ناشی از قوانین مدنی است، که نتیجه ی یک فضیلت (احساس حیا)، میل به امری شرافتمندانه (افتخار) میل به احتراز از امری شرم آور (سرزنش) است. نوع پست تراین دسته اعمال، مربوط به سربازانی است که از طرف فرماندهانشان مجبور به ابراز شجاعت می شوند. رفتار این سربازان ناشی از ترس است نه احساس افتخار، و میل آنها به احتراز از رنج است نه شرمساری (چرا که اگر سنگر را خالی کنند مورد تنبیه قرار می گیرند) عملی که از روی اجبار صورت گیرد شجاعت نیست بلکه شجاعت به لحاظ شرافت موضوع انجام می گیرد. دوم تجربه داشتن و مهارت است. عده ای بدین تصور که قوی تر اند خطر را استقبال می کنند ولی همین که حقیقت معلوم گردید، با ترس از مرگ (نه هراس از سرافکندگی) راه فرار در پیش می گیرند (فرار برای سربازان شرم آور است و مرگ بر حیاتی که بدین قیمت بدست آید ترجیح دارد) اما سربازان حرفه ای از پیش از جریان حقیقی امور باخبر اند و با یک نظر متوجه اضطراب های بی مورد و بقیه موارد می شوند. ترسی به خود راه نمی دهند و با مهارت و تجربه قبلی، براحتی مقابله می کنند. سوم، باس نیز با شجاعت مشتبه است زیرا هردو ناشی از شور فرد اند. اما مردمان شجاع به عشق خیر عمل می کنند و انسانهایی نیز (همچون حیوانات) بواسطه ی رنج، تحریک می شوند و به خشم می آیند و به انتقام جویی بر می خیزند. اما این عمل آنها نه برای گرایش به خیر و نه مناسب عقل است بلکه معلول شور و شهوت است و به همین دلیل به معنی خاص شجاع نیستند و در عمل آنها، تنها شباهتی با شجاعت دیده می شود (وگرنه به این حساب حتی درازگوش که بر اثر گرسنگی ضربات را تحمل و چراگاه را رها نمی کند، باید شجاع شناخته شود. یا افعال جسارت آمیز مردم فاجری که بنا به سائقه ی هوای نفس از آنها سر می زند). چهارم، عملی که از روی اطمینان به حصول نتیجه (ناشی از پیروزی های متعدد) انجام شود شجاعت نیست اما از نظر اطمینان داشتن، با آن مشابهت دارد. اطمینان مردمان شجاع به سبب گرایش به خیر و هدایت عقل است و دو امر اخیر از ملکات اند. در حقیقت برخورد با مخاطرات پیش بینی شده ممکن است از روی حساب و انتخاب صحیح باشد، در صورتی که مخاطرات دفعی مستلزم یک حالت ثابت خلق (ملکه) برای مقابله است. پنجم، کسانی که جهل به خطر دارند، شجاع به نظر می آیند اما به سبب فقدان اطمینان، از دسته ی قبلی پایین ترند. همینطور کسانی که بر خود غرّه اند تا مدت کمی از خود ثبات و مقاومت نشان می دهند و از این جهت، از افراد متهور برترند (یا از غافلان و جاهلان). با این توضیحات، میتوان گفت شجاع کسی است که نسبت به امور رنج آور ثبات به خرج می دهد، در میان مخاطرات آرام است و در قبال آنها به نحو شایسته و بایسته عمل می کند. شجاعت بالذات امری دردناک است از این رو در خور ستایش است و تحمل آلام از خودداری از لذایذ مشکل تر است. هرقدر فضیلت مرد شجاع کاملتر و سعادت او بیشتر باشد، همانقدر تصور مرگ برای او رنج آور تر است زیرا حیات برای چنین کسی با ارزش و مملو از خیرهای عظیم است. با این حال او به این مسائل کاملاً واقف است اما با مرگ شرافتمندانه، عمل به فضایل را به حد غایت خواهد رساند.

منبع: فصل 9، 10، 11 و 12 كتاب سوم اخلاق نيكوماخس

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

روش معرفت به مبادی اخلاق

باید به تناسب موضوع و امر، به تعمق و کشف علل و مسائل بپردازیم بطوریکه حواشی بر متن زیادتی نکند. در بعضی موارد کافی است امر واقع به وضوح مشخص باشد و احتیاجی به استدلال نیست. از این قبیل است معرفت به مبادی که مقدمه ی سایر علوم و اولی و بدیهی است و باید آنها را به معرفت شهودی بپذیریم. منتها اولاً باید با دقت مبادی را مشخص کنیم و ثانیاً با شیوه ی متناسب با طریق علم به آن، به بررسی بپردازیم. زیرا برخی از مبادی توسط استقرا و بعضی دیگر با احساس و بعضی بر حسب نوعی عادت شناخته می شوند. همچنين قواعد اخلاقی دقیق، صریح و لایتغیّر نیست و متضمن موارد جزئی و گوناگون است و پیوسته تشخیص عمل مناسب با خود عامل است. فضایل اخلاقی با افراط و تفریط از بین می روند. اما فضایل از همان راهی راسخ تر می شوند که می تواند موجب نابودی آنها شود. برای مثال چون از لذلت پرهیز کنیم، معتدل و عفیف می شویم و چون بدین مرحله رسیدیم، بر احراز و پرهیز از لذت تواناتر می گردیم.

منبع: فصل 7 كتاب اول اخلاق نيكوماخس

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

فضيلت و رذيلت ارادی هستند

دانستیم موضوع آرزو غایت است و موضوع سنجش و انتخاب عقلانی، وسایلی است که منتهی به غایت می شود. پس اعمال مربوط به این وسایل، برحسب اختیار و انتخاب انجام می شود و اعمالی ارادی هستند. همینطور فعالیت توأم با فضیلت به وسایل بستگی دارد پس فضیلت مربوط به اراده ماست و اگر فعل تابع اراده ی ماست، چون ترک آن هم در همان موضوع است، متعلّق به ماست پس رذیلت هم در اختیار ماست. بدین ترتیب اگر اعمال مفسدت آمیز ناشی از اجبار یا جهل نباشد یا خود عامل، مسئول جهل خود بوده باشد (مثل ایجاد کردن حالت مستی) یا مکلّف به معرفت مواضیع بوده (مثلاً مواضیع قانونی) یا به هر صورت اگر کوشش درجهت رفع جهل ممکن بوده و او سهل انگاری کرده است، مرتکب مستحق مجازات است (در مورد مستی، مجازات مرتکب مضاعف است). اگر بگویند که افراد فاسد و شریر ذاتاً قادر به کوشش درجهت رفع جهل نیستند (یا درجهت انجام فعل نیک یا پرهیز از شرور) در جواب گوییم که با استمرار در لاابالی گری است که کسی لاابالی می شود پس مسئولیت این امر بعهده ی خود فرد است. بواسطه ی تکرار در اعمال جزئی است که خوی هایی از نوع آن اعمال کسب می شود (مثل تمارین ورزشی و تکرار آنها که موجب پایداری در امر لازم می شود). البته آنچه مربوط به ملکات ماست، در آغاز تابع ما هستند ولی اعمال جزئی که متعاقباً بر آنها اضافه می شود از دسترس آگاهی و شعور ما خارج است (مثل پیشرفت مرض که نامحسوس است) اما چون بکاربردن ملکه در راه خوب یا بد به ما بستگی دارد، پس عادت و ملکه ی راسخی که ماهیت اخلاقی ما را مشخص می کند در اختیار ماست. پس اگر خروج از فجور برای عامل دیگر ممکن نباشد، در آغاز برای او ممکن بوده است (مثل سنگی که اگر به هوا پرتاب شود دیگر نمی توان از هوا رفتن آن جلوگیری کرد اما پرتاب سنگ مربوط و منسوب به پرتاب کننده است زیرا مبدأ فعل در او بوده است). رذایل جسمانی نیز در بعضی اشخاص اختیاری است. از بین نقایص بدنی، آن دسته که بر اثر بی مواظبتی یا افراط ایجاد شده مذموم واقع می گردد (همینطور ضعف و ناتوانی بدنی) وگرنه (در اختیار ما نباشد) درخور ملامت نیست. همچنین اگر بگویند تشخیص غایت خیر بستگی به مزاج و طبیعت هرکس دارد اما مرد نیکوکار بقیه ی اعمال را از روی اراده انجام می دهد (یعنی او واجد سرشت خوب است)، اگرهم این قول را صحیح بدانیم پس فضیلت در این مورد هم امری اختیاری است. اما به چه دلیل باید بیش از رذیلت ارادی باشد؟ مرد شریر هم مانند مرد بافضیلت علت اعمال خویشتن است حتی اگر خودش غایت را انتخاب نکرده باشد. پس رذیلت هم مانند فضیلت امری ارادیست و در هردو مورد، وضع یکسان است.

منبع: فصل 7 كتاب سوم اخلاق نيكوماخس

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

تحليل تصميم، موضوع آن

واقعیات متافیزیکی که مجرّد از ماده هستند، مفاهیم ریاضی منتزع از محسوسات، امور تناوبی و وقایع طبیعی و امور اتفاقی خارج از تصمیم ما هستند. همینطور همه ی امور بشری نمی توانند مورد تصمیم ما واقع شوند، مثلاً هیچ اسپارتی نمی تواند درباره ی بهترین طرز حکومت تصمیم بگیرد. موضوع تصمیم اموری است که به ما بستگی دارد، تحت اراده و توانایی ما قرار می گیرد و می توانیم در آن دخل و تصرّف کنیم و آنرا متحقق سازیم. همینطور علومی که بر پایه ی محکمی بنا نهاده شده، خارج از تصمیم ماست (مثل حروف الفبا) اما آنچه نتیجه اش همواره به یک منوال نیست و از ما سر می زند، مورد تصمیم قرار می گیرد. مانند مسائل پزشکی یا امور اقتصادی. آنچه تا کنون سطحی تر مطالعه شده (مثل کشتیرانی در مقابل ورزش) ویا با شک و تردید بیشتری همراه است (مثل هنر درمقابل علم) بیشتر محتاج اخذ تصمیم است. همینطور اموری که مکرّراً بوقوع می پیوندند و نتایج نامتعیّن دارند یا به تشخیص خود درباره ی آنها اطمینان نداریم، محتاج شور هستند. تصمیم ما متوجه طرق وصول به غایات است نه خود غایات. اگر طرق مختلف باشند، درباره ی آنچه سهل تر و بهتر به مقصد می رساند تحقیق می کنیم و اگر وصول به مقصود فقط از یک طریق میسّر است، در خود آن بررسی را ادامه می دهیم تا به نزدیکترین علّت (که بی واسطه در اراده و توانایی عامل است) برسیم. هر تصمیمی یک بررسی است (اما هر بررسی مثلاً در ریاضیات، یک تصمیم نیست). آنچه در تحلیل آخر است، در نظام کون (تسلسل، منظور تقدّم در اجرا) اول است. اگر امر ممکن الحصول باشد یعنی توسط ما یا دوستانمان تحقّق پذیر باشد (مبدأ اعمال آنها نیز ما هستیم) عمل می کنیم اما اگر در بررسی وسایل با امری محال مواجه شدیم، هدف را رها می کنیم. موضوع بررسی، گاهی خود وسیله و گاهی نحوه ی استفاده و استعمال آن است. چون سنجش باید متوجه اموری باشد که توسط شخص عامل تحقّق پذیر باشد، پس غایت نمی تواند موضوع سنجش قرار گیرد. همچنین بررسی امور جزئی (که فی المثل صرفاً موضوع احساس اند) را باید کنار نهاد تا بتوان به فرجام رسید. موضوع انتخاب نیز با موضوع تصمیم یک چیز است. با این قید که چیزی که انتخاب شده، قبلاً متعیّن بوده است. درواقع، جزءِ فائق و حاکم انسان عقل است که بعد از سنجش از بین امور متعدّد ممکن، به انتخاب می پردازد. همچنان که سلاطین، تصمیم متخذه ی خود را به ملّت اعلام می کردند (یعنی سنجش بر انتخاب تقدّم دارد) پس سه مرحله ی فعل اخلاقی عبارتست از سنجش، انتخاب ترجیحی و میل. و انتخاب عبارتست از میلی که از بین اموری که در حدّ توانایی ما بوده، مورد تصمیم قرار گرفته است.

منبع: فصل 5 كتاب سوم اخلاق نيكوماخس