بزرگ منش کسی است که خود را لایق امور خطیر و معظّم می داند پس غایت او باید امری منفرد و واحد باشد. اما لیاقت مربوط به خیرهای خارجی است وعالی ترین خیر خارجی افتخار است پس بزرگ منش کسی است که رفتارش متوجه افتخار است. او درخور بزرگترین امور است و فقط بهترین مردم سزاوار بزرگترین خیرها هستند پس او باید مردی کامل باشد. همینطور از آنجا که افتخار به اهل خیر تعلّق می گیرد پس بزرگ منش باید اهل خیر باشد. او از حیث عظمت درحدِّ کمال است (و درخور آن است) و قضاوت وی نیز درباره ی لیاقتش کاملاً بجاست و از این حیث، در اعتدال قرار دارد. بزرگ منشی موجب رشد فضایل می شود و قائم به آنهاست. یعنی بدون واجد بودن کمال فضایل دیگر، امری محال است. به همین دلیل بزرگ منش شدن، امری واقعاً صعب است. مرد بزرگ منش نه در کامیابی بیش از حد مسرور می شود ونه در ناکامی خارج از اندازه مغموم و در نظرش هیچ امری اهمیت فوق العاده ندارد (حتی افتخار). از همین رو، دلیلی ندارد که عملی شرم آور از او سر بزند. اما برخورد او ظاهراً متکبرانه به نظر خواهد رسید. وقتی افتخار برجسته ای از طرف نیک مردان به او تفویض می شود، احساس مسرّت معتدلی می کند زیرا اولاً عقیده دارد که چیزی زائد بر آنچه خاصِّ اوست بدست نمی آورد و ثانیاً در نظر او خیرهای خارجی (که بزرگترین آنها افتخار است) حقیر اند و فقط فضیلت که خیر روحانی است، موجب ترضیه خاطر اوست. مع ذلک آنها را قبول می کند زیرا مردم، چیز بهتری ندارند که به او تقدیم کنند. او برای افتخاراتی که توسط مردم عادی و به علل ناچیز به وی تفویض می شود اصلاً ارزشی قائل نیست زیرا او خود را زیبنده ی افتخار عوام نمی داند. همینطور درباره ی خفَّتی که از سوی عوام بر او وارد آید اعتباری قایل نیست زیرا هیچ خفّتی جز به طریق غیرمنصفانه به او نمی چسبد. مرد بزرگ منش در خصوص آنچه از ثروت و قدرت و تصادف نیک و بد به او می رسد، با اعتدال رفتار می کند. اگرچه خودش به امور مربوط به افتخار اشتغال دارد (قدرت و ثروت نیز ایجاد افتخار می کنند ولی مطلوب افتخار است)
کسی که بدون داشتن لیاقت اقدام به کارهای خطیر می کند بی عقل است و بی عقل نمی تواند بافضیلت باشد. همینطور کسی که جز درخور امور حقیر نیست و خود را زیبنده ی آن امور می داند، مردی فروتن است زیرا بزرگ منشی متضمّن عظمت است (همانطوریکه زیبایی برازنده ی اندامهای رساست، کوته قدان ممکن است رعنا ودارای تناسب باشند ولی زیبا نیستند). مرد لاف زن در حدِّ افراط قرار دارد. او درخور امور حقیر است ولی خود را لایق امور خطیر می داند. مرد بی همّت (زبون، ضعیف النفس) در حدِّ تفریط قرار دارد. او چه در امور بزرگ یا متوسط یا حتی حقیر، ارزش خود را کمتر از آنچه هست می پندارد. پست ترین درجه ی بی همّتی را کسی دارد که درعین لیاقت امور خطیر، فاقد همّت آن است. هرطبقه از مردم متمایل به خیرهای متناسب با لیاقت خود هستند وچون مردِ خود کم بین (بی همّت) لیاقت خود را کمتر می پندارد، از افعال فضیلت آمیز وخیرهای خارجی اجتناب می کند. مع ذلک چنین اشخاصی ابله نیستند، بلکه کمرویند. اما مردم مغرور (لاف زن) احمقانی هستند که بزودی رسوا می شوند. آنها می خواهند با تجمّلات و رفتار و آنچه تقدیر به آنها عطا کرده، خود را بنمایانند وتوجه و احترام مردم را جلب کنند. آنها این مطالب را در گفتارشان شرح و بسط می دهند. دو دسته ی مورد بحث، به شناخت درستی از خود نرسیده اند و آنها را بیشتر مردمی گمراه به حساب می آوریم تا اهل رذیلت (زیرا مرتکب عمل بدی نشده اند). خود کم بینی بیش از غرور ضدِّ بزرگ منشی است زیرا شایع تر و زشت تر است. همچنین در زمینه ی افتخار، فضیلت دیگری نیز وجود دارد که در کنار بزرگ منشی قرار می گیرد (مثل سخاوت که در کنار کرم قرار دارد) افراط آن جاه طلبی است و یعنی آرزوی افتخار بیش از حدِّ شایسته یا جستن آن از راه و جهت نامناسب. تفریط آن فقدان حس جاه طلبی است ویعنی بی تفاوتی در برابر افتخارات کسب شده. اما اصطلاح جاه طلب (فریضه ی افتخار) را همیشه برای امری واحد بکار نمی بریم وممکن است برحسب موضوع، جاه طلبی یا فقدان آن را مدح کنیم، ویا حد وسط این دو را، که عزّت طلبی نامیده شده و معمولاً همین مستوجب مدح است.
منبع: فصل 7، 9 و 10 از كتاب چهارم اخلاق نيكوماخس