اودوكس مى پنداشت كه لذت خير اعلى است زيرا اولاً تمام موجودات به سوى لذت كشانده مى شوند و از سوى ديگر گرايشِ همه ى موجودات به موضوعى واحد حاكى از خوب بودن آن شيء براى همه است. زيرا هر موجودى در صدد تحصيل آن چيزى بر مى آيد كه براى او نيكوست (چنانچه هر كسى در جستجوى آن خوراكى است كه خاصه ى اوست) بدين سبب آنچه همگان به سوى آن پيش مى روند و براى همه ى موجودات نيكوست، خير مطلق است. ثانياً چون الم فى حدِّ ذاته مورد نفرت همه ى مردم است، ضدِّ آن يعنى لذت بايد فى حدِّ ذاته مطلوب همگان باشد. ثالثاً آنچه ما آن را به منظور امر ديگرى انتخاب مى كنيم، به حدِّ اعلى مطلوب است كه لذت نيز چنين است. رابعاً چون لذت بر خير ديگرى افزوده مى شود، بر مطلوب بودن آن خير مى افزايد، بارى خير نمى تواند بر خود خير افزوده شود. البته برهان اخير صرفاً نشان مى دهد كه لذت يكى از خيرهاست نه بهترين آنها. زيرا هر خيرى كه با خير ديگرى ملحق شود مطلوب تر مى شود و با همين قول بود كه افلاطون استدلال مى كرد اگر حيات لذى با فرزانگى توأم باشد، مطلوب تر است تا اينكه از آن جدا باشد، به آن سبب است كه لذت خير نيست، زيرا خير لنفسه آن است كه بدون افزايش چيز ديگرى نشان مطلوب خود را از دست ندهد. ايراد آنان كه مى گويند آنچه مردم به آن گرايش دارند الزاماً يك خير نيست بى معنا به نظر مى رسد زيرا اين يك اعتقاد كلى است كه آنچه از لحاظ همه ى موجودات بعنوان خير تلقى مى شود، در حقيقت نيز خير باشد. همچنين گفته اند لذت و الم دو شر مقابل يكديگر و مقابل خير كه حد وسط آن دو است هستند. بنابراين نمى توان گفت كه اگر الم يك شر است، لذت نيز بايد ضرورتاً خير باشد. اگر اين رأى را صحيح بدانيم، بايد لذت و الم هردو باهم مورد تنفّر قرار بگيرند. اما در واقع همواره از يكى به عنوان شر پرهيز مى شود و ديگرى به عنوان خير مرجح گرفته مى شود. پس به عنوان خير و شر است كه لذت و الم مقابل يكديگر قرار دارند. همين طور گفته اند لذت براى خير بودن بايد امرى ثابت و دائمى مانند يك كيفيت (يعنى صورت و مثال) باشد، در صورتى كه امرى تدريجى الحصول است. بايد گفت كه خير تنها كيفيت نيست و مانند وجود و واحد بر همه ى مقولات حمل مى شود. همچنين گفته مى شود خير متعيّن است اما لذت نامتعيّن (زيرا دستخوش شدّت و ضعف قرار مى گيرد) از اين رو لذت نمى تواند يك خير باشد. اما بايد گفت اولاً اگر نامتعيّن بودن لذت بنابر تجربه است، پس فضايل نيز نامتعيّن اند (ممكن است كسى عادل تر يا شجاع تر از ديگرى باشد ويا ميتوان عدالت و اعتدال را كمتر يا بيشتر اعمال كرد) ولى بى ترديد كيفيات خير اند. بنابراين چرا لذت خير نباشد؟ و ثانياً اگر لذت در ماهيت خودش قبول افزايش و كاهش مى كند (نه در فردى كه متلذّذ شده) در آن صورت اين عدم تعيّن نمى تواند علت شر بودن لذت باشد زيرا اگر لذايذ را حقيقتاً بتوان به بسيط و مختلط تقسيم كرد، دسته ى اول درخور تعيّن و ميزان بوده و درنتيجه خير اند اما دسته ى دوم چون در حيطه ى عدم تعيّن و عدم تناهى قرار دارند شر خواهند بود. علاوه بر اين، صحّت با اينكه قبول بيشى و كمى ميكند (چه در بين افراد و چه در يك فرد واحد) امرى متعيّن بوده و خير است. پس وضع لذت هم ميتواند چنين باشد. بعلاوه، مى گويند خير كامل است و حركات و صيرورت ها ناقص اند، و مى كوشند ثابت كنند لذت يك حركت و صيرورت است. در حالى كه بنابر نظر خودشان كه هر حركتِ مطلق يا در مقايسه با غير (مثل حركت آسمان كه صرفاً نسبت به سيّارات چنين است) داراى خصوصيت سرعت و بطوء است، لذت نه سرعت مطلق دارد ونه نسبى. زيرا (مشابه غضب) ممكن است كه با سرعت يا بطوء كم يا زياد به سوى لذت كشانده شد اما نمى توان در حالت لذت بالفعل در سرعت كم يا زياد به سر برد. دليل ديگر كه لذت صيرورت نيست اين است كه كسى قبول نمى كند كه هر چيزى از هر چيزى ايجاد شود. در واقع چه ماده اى است كه از لذت به الم سير كند؟ بنابراين لذت هرگز از حالتى به حالت ديگر در نمى آيد و دستخوش كون و فساد قرار نمى گيرد. البته همچنين گفته اند ماده اى كه لذت از آن ناشى و الم در آن مستحيل مى گردد، حالت طبيعى است كه الم سير از نقص به حالت طبيعى است و لذت، سير از حالت طبيعى به سوى كمال. اما عاملى كه احساس لذت و الم مى كند جسم است و هيچ كس نمى پذيرد كه لذت توسط تن بر اثر سير به سوى كمال احساس گردد. بنابراين لذايذ و آلام فقط مقارن حالات جسمانى و همراه در سير آكندگى و كاهش هستند (مانند عمل جراحى كه خود الم نيست، بلكه مقارن و همراه با يك الم است). همچنين بايد توجه داشت كه هرچند گرسنگى موجب ايجاد احساس الم است و رفع آن موجب احساس لذت مى گردد، اما همه ى لذات مستلزم رنج قبلى نيستند. مانند لذت حاصل از مطالعه، يا لذايذ مربوط به حواس شامه، سامعه و باصره.
در پاسخ كسانى كه مى كوشند با مطرح كردن لذات نكوهيده، ثابت كنند كه لذت خير نيست، بايد گفت كه اين لذايذ فى حدِّ ذاته دلپذير نيستند ولو آنكه براى عده اى بى فضيلت، دلپذير باشند. همانطور كه نبايد موادى را كه براى بيماران شيرين يا تلخ مى نمايند، براى ديگران نيز چنين بدانيم. همچنين، يقيناً لذات مطلوب همگان اند، اما نه وقتى كه ناشى از منابع لذايذ نكوهيده باشند، چنانكه ثروت مطلوب است، اما نه ثروتى كه با خيانت حاصل آمده باشد. چه بسا لذايذى كه با يكديگر متفاوتند و ممكن نيست لذايذى را كه مرد عادل احساس مى كند، جز كسى كه خودش عادل باشد درك كند و ممكن نيست لذايذى را كه موسيقيدان درك مى كند، جز كسى كه به موسيقى آشنايى داشته باشد درك كند. همه ى لذايذ ديگر نيز به همين منوال اند. علاوه بر اين، واقعيتى كه نشان مى دهد دوست غير از متملّق است (معاشرت با دوست براى خير ماست و آمد و رفت متملّق براى لذت) دالِّ بر اين است كه يا لذت يك خير نيست، يا لذايذ نوعاً مختلف اند (از آن جهت كه لذتى در دوستى وجود دارد) مضافاً هيچ كس حاضر نيست عمرى را با داشتن عقلى در حدِّ يك كودك به سر ببرد، حتى اگر با اين گزينش بتواند تا حداكثر امكان، حيات خوشايندى از احساس لذايذ كودكانه داشته باشد. و هيچ كس لذت ناشى از عمل ناشرافتمندانه اى را انتخاب نمى كند، حتى اگر موروث نتايج رنج آورى نباشد. همچنين لذات ناشى از امتيازاتى مانند به خاطر آوردن، دانستن و فضيلت داشتن كه تمام مساعى صرف تحصيل آنها شده، موجب برانگيختن انتخاب و اراده ى ما نبوده است، بلكه كيفيت چنين فعاليت هايى مورد نظر است.
منبع: فصل دوم كتاب دهم اخلاق نيكوماخس
0 نظرات:
ارسال يک نظر