اگر سعادت فعاليتى است مطابق با فضيلت، پس عقلاً بايد مطابق با عالى ترين فضيلت باشد. اين فضيلت، فضيلتى است كه مربوط به شريف ترين جزءِ انسان باشد، خواه تعقل، خواه قوه ى ديگرى كه بالطبع واجد قدرت اراده و هدايت و داراى معرفت به واقعيت هاى جميل و الهى باشد. (از اينجا، ارسطو هشت دليل اقامه مى كند تا اثبات كند كه سعادت در عالى ترين فضايل يعنى در تأمل است). چنين فعاليتى برترين فعاليت هاست، زيرا تعقل عالى ترين جزءِ نفسانى ماست. همچنين تأمل امرى وقفه ناپذير و مداوم است، زيرا قبل از انجام هر عمل ديگرى مى توانيم به طور مداوم به تأمل بپردازيم. بعلاوه لذت، لازمه ى سعادت است و حكمت و فلسفه، به سبب خلوص و ثباتش، لذت بخش ترين فعاليت هاى مطابق با فضيلت است و طبيعى است كه لذت معرفت دلپذير تر از جستجوى دانش است. از سوى ديگر، سعادت ناشى از فضايل اخلاقى مستلزم وجود خيرهاى خارجى است بطوريكه مثلاً مرد عادل نياز به همنوعانى بعنوان زمينه ى اجراى عدالت، يا يارى جستن از آنها دارد، اما فعاليت تأملى و سعادت عقلانى داراى كامل ترين استقلال و اكتفاست و هرچند ممكن است حكيم ترجيح دهد كه در اين مرحله همكار و مددكار داشته باشد، مع ذلك خودكفا و به خود متكى است. به نظر مى آيد فعاليت نظرى غايتى لنفسه است زيرا خود فعل تأمل مقصد و هدف عالى است. اما ديگر فعاليت ها، غاياتى خارج از خود را دنبال مى كنند و به خاطر خود فعاليت، انجام نمى گيرند. علاوه بر اين، سعادت در فراغ بال آسودگى است، زيرا ما تن به يك زندگى فعال نمى دهيم مگر به قصد اينكه به آسايش و فراغت برسيم و جنگ نمى كنيم مگر به قصد زيستن در صلح. فعاليت مرد سياست نيز فاقد آسايش و فراغت بوده و در پى منافع كلى يعنى امنيت و سلامت مدينه و منافع شخصى و تأمين قدرت و افتخار و سعادت خود مرد و همشهريان اوست. پس فنون سياست و جنگ هرچند به سبب شرافت و اهميتشان در رأس اعمال قرار دارند، مع هذا از فراغت به دورند و لنفسه مطلوب نيستند. بدين ترتيب اگر اكتفا كامل (خصيصه ى فعاليت عقلانى و تأملى)، حيات فراغت آميز و فاقد خستگى و ملال است (در حدود طبيعت انسانى)، يا خصوصيت و منش هايى كه به انسان بهره مند از سعادت نسبت مى دهند، مظاهر مربوط به اين فعاليت باشند، پس فعاليت تأملى آخرين و كامل ترين سعادت انسان است. ديگر اينكه فعاليت نظرى نه به اعتبار انسان، بلكه ناشى از آن پرتوى الهى است كه در انسان وجود دارد، وگرنه اين نوع حيات خيلى از شأن انسانى والاتر است. اما انسان بايد تا حد امكان خودش را با ابديت پيوند دهد و برحسب شريف ترين جزئى كه در اوست عمل كند، زيرا اگرچه اين جزء كوچك مى نمايد ولى برحسب قدرت و ارزش بر تمام اجزاى انسانى برترى دارد. همچنين هر موجودى برحسب ماهيتش تعريف مى شود، از اين رو انسان برحسب نفس اش تعريف مى شود و چون عمل نفس، عمل مطابق با عقل است و عقل جزءِ اساسى هستى و بهترين جزءِ ذات و ماهيت آن است، پس حيات تعقلى بعنوان ماهيت انسانى شناخته مى شود. در نتيجه اگر تعقل عالى ترين خصوصيت انسان است، حيات تأملى سعادتمندترين زندگى هاست.
منبع: فصل 7 كتاب دهم اخلاق نيكوماخس
0 نظرات:
ارسال يک نظر